تبليغاتX
سمپادی های تیزهوش

همه مون از مرحله اول تیز هوشان  قبول شدیم

 

سلام سلام سلام سلام

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

مااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااان...

قبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول شدیم

یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

من که یه دونه چیپس به مینا یه دونه رانی به عطیه ویه دونه رانی به آفاق بدهکارم

فدای سرم مهم اینه که همه مون قبول شدییییییییییییییم

اما...

اما بچه ها من...

بچه ها خیلی بد شد از اون کلاس ۱ نفر قبول نشد...

وای همون اندازه که از قبولی همه ی هم کلاسیامون خوشحالم از قبول نشدن اون ناراحت شدم...

خیلی بد شد...

اما مطمئنم دوستاش واونایی که تو این سه سال باهاش بودن تا همیشه به فکرش خواهند بود و کنار خنده ها وبا هم بودناشون به یادش  خواهند داشت.امیدوارم هرجا میره موفق باشن.

من اونقدر مطمئن حرف میزنم که انگار مطمئنم از مرحله ی دومم قبول میشم.

دوباره شروع استرس دوباره...

حالا باید بپرسم یعنی از مرحله دومم قبول میشیم؟

خدا کنه...

حالا بی خیال مونده تا مرحله ی دومش .حالا دلخوش باشیم به همین مرحله اول.لذت ببرییییییییییییییییییییییییییییییییییم حالا دیگه تابستون داره شیرین میشه به شیرینی همه ی هنونه ها وزردآلو هاش

قربوووووووووون همه ی اونایی که میگفتن قبول میشیم.

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستون دارم نسترن

ما مث یه باغچه می مونیم گلای عزیزم دوستون دارم 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:40 توسط یک تیزهوش عزیز |


سلام من می خوام تو قسمت گل واژه  گلچینی از سخنان بزرگانو واستون بذار امیدوارم خوشتون  بیاد

وین دایر :بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند:«امروز اولین روز از بقیه

زندگی من است »من ترجیح می دهم اینگونه تصورکنم:«امروز آخرین روز زندگی من است ومی خواهم

طوری زندگی کنم که انگاردیگر هیچ فرصتی ندارم .»

ویلیام جیمز :مغزهایک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن

استفاده نمی کنیم .

«بخشندگی را از کویر بیاموزیم که دریابودنش را به آسمان داده است »

«آرزوهایت را رویه جا یادداشت کن ویکی یکی از خدا بخواه خدایادش

نمی ره !ولی تو یادت می ره چیزی که امروزداری آرزوی دیروزت بوده !»

وقتی یه بار ازدوستت ضربه می خوری درست مثل این می مونه که باماشین بهت زده وداغونت کرده

وقتی می بخشیش مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تادنده عقب برگرده ودوباره از روت رد بشه تا

مطمئن بشه چیزی ازت نمونده .

کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم .ما گریه می کنیم برای کسانی

 که به فکرمون نیستند وما به فکر کسانی هستیم که هیچ وقت برامون گریه

 نمی کنن    «این حقیقت زندگیه»

«چه کسی گفته است که دو خط موازی به یکدیگر نمی رسند !مگر آخرش

 را دیده  !»      

  ودر آخر هم :For You

تحفه ترین مکتب جهان فرزانگان است Begging

Farting

امیدوارم خوشتون بیاد

راستی نظرتون در موردشون چیه ؟

مخصوصا آخریش

 

 

بای بای

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:52 توسط یک تیزهوش عزیز |


می گفت مادرم در خانه های مردم کار می کند

55سال دارد دیگر از کار افتاده است

اما نمی تواند که کار نکند

در نظام اباد مستاجریم

و ماهانه ۱۲۰هزار تومان اجاره می دهیم

خودمم هم بیمار هستم

در کودکی  سقوط کردم

و دست و یکی از پاهایم اسیب دید

و اکنون در راه رفتن مشکل دارم

چشمم هم مشکل دارد

 می گفت اسمش زهرا است و سی  و پنج سال دارد

و نتواسته است به خاطر این بیماری ها شوهر کند

و مانده است روی دست مادرش

پرسیدم زهرا پدر نداری

گفت سال ها پیش پدرم در اثر بیماری سزطان مرد

کارگر ساختمانی بود

و هیچ نداشت

و من ماندم با  یک خواهرم

پرسیدم زهرا چه اروزیی داری

گفت این که ۲۰۰ هزار تومان داشته باشم

چشمم را عمل کنم

برای ترمیم دست و پاهایم  دکتر ها سه میلیون می خواهند

که نداریم

از کجا بیاوریم

مادرم بیچاره فقط می تواند مرا زنده نگهدارد

گفتم از جایی کمک نمی گیرید

گفت خدا پدرتان را بیامرزد

چه کمکی

اگر فکر می کنند دروغ می گویم بیایند تحقیق کنند

ادرس خانه امان را می دهم

زهرا گفت پولی برای پرداخت کرایه ندارد

گفتم عیبی ندارد دخترم

با من تا میدان سپاه امد

و انجا پیاده شد

تا به خانه خود برود

و من نگاه معصومش را کاویدم

و بر خود لرزیدم

تلفنش را گرفتم

گفتم شاید کسی پیدا شود بخواهد کمکی کند

تا این دختر معصوم سلامتی خود را بیابد

گفتم اگر کاری باشد کار می کنی

گفت چرا نه اما من سیکل دارم

چه کسی به کسی که سیکل دارد کار می دهد

شاید راست می گفت

پرسیدم چه کاری بلدی

گفت کار اداری و منشی گری

و من در مانده ام این عدالت کجاست

سراغی از این ها نمی گیرد

مگر این ها انسان نیستند

زندگی زیبا نیست   لاجرم باید زیست

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:19 توسط یک تیزهوش عزیز |


سلام

من دوشنبه داشتم آپ می کردم که یهو برقا رفتن

منم ترسیدم نکنه کامپیوتر بسوزه از برق کشیدمش

داشتم تعطیلاتو می گفتم و این که چه طوری ما (یعنی منو و دوستام امتحان تیز هوشانو دادیم )

با تعطیلات چه طورین ؟ خوش می گذره ؟درس می خونین ؟ 

خوب ما هم به سلامتی با کلی دنق و فنق و غیره ...موفق شدیم امتحان تیز هوشانو بدهیم

اونم چه دادنینی !!!!!!!!گل کاشتیم ....کلا ۷۷ تا سوال بود که به جز ۱۱ تا نظر خواهی میشد ۶۶ تا

که خود بنده ۳۵ - ۴۰ سوال رو پاسخ دادم خیلی افتضاح بود .

وقتی داشتم می رفتم سر جلسه (حوزه  همون مدرسه خودمون بود(فرزانگان ))یکم دیر کرده بودم

بابامم گیر داده بود بیاست باهم بریم  همه هم جمع شده بودن جلوی در و نمی گذاشتن من برم تو 

(مردم مثل این که می خوان بچه هاشونو راهی قندهار که سهله راهی مریخ می  کنن )

خلاصه با زور زدن رفتم تو که  ف  (یکی از دوستام )دوید جلوم که سلام .دیر کردی ؟!!!!!!

منم کم کم داشت بغزم می ترکید ومی خواستم گریه کنم که نکردم !!!!!!

خوب بعدی کلی گشتن تو سالو نای مدرسه و کلاسای طبقه ی بالا و پایین بالاخره موفق به یافتن کلاس

 مر بوطه شدم. که ۵-۶ تا از دوستام تو اون کلاس بودن

بعد ما شروع کردیم به حرف زدان (به هرکی می رسیدیم چه مدیر باشه چه ناظم چه معلم التماسش

می کردیم خانم فلانی دعا کن قبول بشیم )

 مراقب ما معلم دینی و قرآن ما بودن 

وقتی رفتیم ابتدا به کلاس گردی و پیدا کردن دوستامون پر داختیم (جالب این جاست بعضی از دوسامون که البته

هم کلاسم بودن با هم تو یه نیمکت نشسته بودن )!!!!!!!!!!

بعد از اینکه همه اومدن در باره باز بودن یا بسته بودن پنجره باهم دعوا کردیم

پریا می گفت پنجره رو ببندین اگه یه بویی بیاد من حساسیت دارم و اون موقع شروع می کنم به عطسه

 کردنو  شما رو بیچاره می کنم

ما هم گفتیم نمیشه زحمت می کشیدی ۲-۳ رو قبل از امتحان می رفتی دکتر .....

بعدش پاسخ نامه ها رو دادن و خانم مدیر شروع کرد به صحبت (جالب تر از همه مدیر ما سر جلسه

امتحان تیز هوشان کتابی صحبت می کرد)

همه بچه هاکه از مدارس دیگه اومده بودن داشتن به کارای ما نگاه می کردن (بیچاره ها هاج و واج مونده

بودن خدای واقعا اینا تیز هوشن یا گیج هوش ؟(گورسن ؟) )

یکی از بچه ها برگشت گفت: ما که قبول نمی شیم پاشین سفید بدیم بریم

بعد من گفتم نه بذار آبمیوه های سنایچ و بدن بعد بریم

بعد ف گفت نه حساسیت می کنیم

و اما در این حال سوالا اومد و ما مثل بچه های خوب شروع کردیم به نوشتن (قبل امتحانم قرار

گذاشتیم تقلب نکنیم بچه های دیگه اگه قبول نشن می رن به اینو اون میگن اونا تقلب کردن )

وپس شد آنچه شد (منبع :کتب عربی دوره راهنمایی مخصوصا سوم )

ما امتحانو گل کاشتیم و بعد امتحانم کلی گریه کردیم که ما قبول نمیشیم !!!!!!!!

و اما خدا با ماست (اینم منبعش کتاب عربی سوم راهنماییه !!)

اگه خواستین می تونم سوالای تیز هوشانم براتون بذارم

اگه نظر ندیدن نمی گذارم (اینم از افعال کتابی مدیر ما بود که سر جلسه به کار می برد )

۲۰- ۲۵ تا شو نوشتیم

راستی تو رو خدا دعا کنین

دیگه خیلی شد

بای بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:53 توسط یک تیزهوش عزیز |


سلام سلام

چه طورين ؟ خوبين ؟ خوشين ؟

خيلي وقته آپ نكردم خجالتم ندين ! خوب اگه دانش آموز باشين اونم تو سمپاد حرفاي منو مي

فهمين مخصوصا امسال كه امتحانارو هماهنگ استاني كردن شانس آورديم سوالارو معلم هاي خودمون

گرفتن

عيدم پيشا پيش مبارك  براي همه و همه

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:29 توسط یک تیزهوش عزیز |


به نام او

 

زمان مي گذرد و بي رحمانه  دقايق وثانيه ها را در پي هم مي كشد فصل صورتي بهار

 

وخيال سبز تابستان را .خاطره هارا زير گرد وغبار گذشته دفن مي كند و از هركدام

 

تصويري  محو در خيال آشفته ي طبيعت به جاي مي گذارد ، پاييز مي رسد با جدال ابرها

 

وعطر خاك باران خورده اش با حال وهواي غريبش واشك ريزان لحظاتش .

 

پرستو ها غريبانه كوچ مي كنند و ستارگان غم خود را پشت غم تاريك شب پنهان مي كنند

 

آبشار ها اميدوارانه در آرزو پيوستي به اقيانوس آبيها تن خود را بر قلب هاي سنگي مي كوبند

 

و با فريادي  بي صدا از مزرعه سبز فلك طلب ياري مي كنند ،آسمان بغض سنگينش مي شكند

 

وهاي هاي  شروع   به  گريستن مي كند زمين خشك از  اين موسيقي سر تاسر غم  جهان دلش 

 

مي شكند و اين دل شكسته  سبزي را از دل جوانه ها مي ربايد ، چه غريبانه پرستو ها از ديار

 

خاطره ها مي كوچند  و چه غريبانه  باد  در فراق آنان زوزه مي كشد و چه  هنرمندانه  قصر

 

پاييز با موسيقي وداع برگهاي خسته از تن شاخه ها رنگ احساس به خود مي گيرد .

 

قاصدك هاي خسته زير برگ هاي مرده خفته اند و چه معصومانه  نسیم خاطرات سفر چهره ي

 

غم گرفته شان   را نوازش مي كند   شب مي شود    ولي عطر خاك  مست آور باران خورده

 

ستاره ها را به چشمك زدن وا نمي دارد ، شب تنها   شده  ولي  غرور  تاريكش  به او ازن 

 

نمي دهد فرياد را .

 

ولي هنوز جاي اميد باقيست چون اين غم و جدايي نيز روزي باعمرخاطره ها وداع خواهد كرد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:22 توسط یک تیزهوش عزیز |


 

 

 

چه خوبست چهره پروردگارمان را از يادنبريم تا بتوانيم درك دوره ي شيرين كودكي را برخود سهل كنيم .

 

 

بايد باور كنيم كه ما هم روزي كودك بوديم .

 

 

بر خود بباليم كه روزي كودك بوديم .چون تازه از ضيافت خدا برگشته بوديم . زبانمان

 

 

ذكر خدا و نگاهمان پر از عشق و دوستي بود

 

 

به نظر من علت اين كه نوزادان نمي توانند سخن بگويند اينست كه هنوز چهره ي پروردگار را به ياد دارند

 

 

و اگر لب به سخن گشويند عهدشان را با پروردگار شكسته اند .

 

 

روزي همه ي ما به مخلوقمان قول داديم كه اگر به اين دنياي فاني آييم به يادداشته باشيم وبراي بازگشت

 

 

دوباره مان به آغوش گرمش تا مي توانيم توشه ي سفر جمع كنيم .

 

 

راستي تا به حال از خودت پرسيده اي كه توشه ات براي اين سفر دور چقدر است ؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:23 توسط یک تیزهوش عزیز |


سلام بچه چه طورين؟

 

ببخشيد كه 2 هفته اي هست آپ نكردم

 

 

خوب سرمون شلوغه ديگه (تابستون ،گرما ،كلاس ،مسافرت و بالاخره تلوزيون و

 

 

 

 چارخونه )خوب تابستون خوش مي گذره ، ولي نه به اندازه سال پيش

 

 

خوب شما چي كار مي كنين . از دوستامم كه خبري نيست كلاس مدرسه هم كه ديگه تموم

 

 

 شده لااقل هفته 2 روز مدرسه مي رفتيم با دوستامون يه حالي مي كرديم ،ولي حال چي

 

 

راستي اينو براي سمپاديا مي نويسم شما تو پنجمين جشنواره نوجوانان سمپاد شركت

 

 

كردين؟من كه كردم ولي براش هيچ كاري نكردم  اگه شما كردين به منم بگين

 

 

 اين هوا رو می بینین  خيلي افتضاح گرمه ،آدم هلاك مي شه

 

 

خوب ديگه داره ثبت نام براي مدارس شروع مي شه

 

 

واي مي بينين تابستون داره تموم ميشه خيلي زود تر از اون چيزي كه من فكر شو مي كردم

 

ديگه مدرسه ها داره شروع مي شه ،من با عرض تاسف

 

 

بايد بگم وقتي مدرسه ها شروع شد بايد ديگه وبلاگ رو ول كنم ،چون امسال سال سختي

 

براي منه خودتون كه مي دونين

 

 

خوب ديگه فكر نكنين چون من در مورد مدارس و سمپاد و اينجور چيزا صحبت كردم

 

 

اونايي كه سمپادي نيستن و يادم رفته نه اين طوري نيسيت منم اين همه بي وفا نيستم

 

 

خوب ديگه زياد حرف زدم

 

 

همتون رو دوست دارم

 

 

 

 

 

راستي نظرتون در مورد این چیه ؟

 

 

خوب نظرم یادتون نره !

 

 

خدافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:38 توسط یک تیزهوش عزیز |


سلام به همه دوستانم

این آپ جزو آپ های دیگم نیست

شما اگه خواستید می توانید به سایت من و دوستم پریا که او هم یک سمپادی است بیایید 

آدرسش هم تو پيوندام هست (اولين پيوند ) 

ٌٌٌٌٌٌٌمنتظر حضور سبزتان هستم

راستی نظر یادتون نره

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:29 توسط یک تیزهوش عزیز |


یادش بخیر آن زمان را که شب و روز و در خواب و بیداری نگاه و دلمان آکنده از خنده های بی ریا بود

زیرشرشرباران بی هدف و آزاد می دویدیم. باران ُحسرت زلالی آرزو هایمان را می خورد و دریا از عظمت

سرزمین آبی رویا هایمان به وجدمی آمد .

یادش بخیر که غروب ها غرق تابازی ما زیر آن درخت قدیمی می شد و یادش می رفت با خورشید

گیسو طلا خداحافظی کند .

اما حالا چه ؟

زیر بارانیم و تشنه .

حالا فقط از آن روز های آبی ُ نقاشی هایی خاک خورده در صندوق قدیمی و کوله باری از خاطرات

بارانی به جا مانده .

ما بزرگ شده ایم آنقدر بزرگ که دیگر در آشیانه کودکی جای نمی گیریم و زمزمه های باران را

نمی فهمیم

 

سلام دوستای خوبه من  امیدوارم که خوب باشین این جورکه من فهمیدم همه شما از این که من دیر

 به دیر آپ می کنم ناراضی هستین

ببخشید دیگه ولی من که ۱۱ روز پیش آپ کرده بودم

خوب امیدوارم خوشتان بیاد

البته یه چیز یادم رفت نظر یادتون نره

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:31 توسط یک تیزهوش عزیز |